تبليغاتX
من و دل و تو و غم تو
دل نوشته ها
آخر عشق دو ماهي همينه.......... زمونه رو ورق زديم رسيديم به ته خط . شنبه 9 شهريور خانوم ليلي بعد از دوهفته تصميم گرفت كه به خونه پدري بره و احوالي از پدر و مادرش بپرسه. خصوصاً كه پاي پدرش شكسته و در گچ بود. ساعت 4:45 به آقاي مجنون زنگ زد كه موبايلم شارژ نداره و اگر گوشيم خاموش بود نگران من نباش. توي خونه با مادر و برادرش از هر دري صحبت مي كرد تا ساعت به 6:45 رسيد طبق عادت هميشگي به‌ آقاي مجنون زنگ زد تا ببينه آقاي مجنون به خونه رسيده يا هنوز در راهه. آقاي مجنون گوشي رو بر نمي داشت. خانوم ليلي با خودش فكر كرد حتما زودتر به خونه رسيده و طبق معمول در حمامه. به فاصله يك ربع به‌آقاي مجنون زنگ مي زد اما همچنان بي جواب مي موند. خانوم ليلي خيلي خيلي نگران شد سريع آژانس خبر كرد و خودش رو به خونه رسوند. از آقاي مجنون هيچ خبري نبود و چراغها همچنان خاموش بود. خانوم ليلي از شدت گريه زار مي زد كه متوجه يه شماره ناآشنا روي صفحه تلفن شد. شماره گيري كرد. پشت خط دوست صميمي آقاي مجنون بود كه مي گفت آقاي مجنون سركار مسموم شده و خانوم ليلي با لباساي آقاي مجنون آماده باشه تا دوست آقاي مجنون بياد و اون رو به بيمارستان برسونه. خانوم ليلي عين ديوونه ها شده بود. چندين بار چهار طبقه رو بالا و پائين كرد تا بالاخره دوستان‌آقاي مجنون رسيدند. اونا آدرس برادر بزرگتر آقاي مجنون رو مي خواستند خانوم ليلي شك كرد آخه مسموميت چه نيازي به حضور برادر بزرگتر آقاي مجنون داشت. دوستان جواب دادند ايشون هم باشند بد نيست. خلاصه ساعت 8:30 يا 9 بود كه به بيمارستان رسيدند. خانوم ليلي ديد كه آقاي مجنون از شدت درد داره به خودش مي پيچه و سوند بهش وصله و براي عكس و سونو مي ببرندش. آه از نهادش بلند شد. آخه يه مسموميت و اين دنگ و فنگها؟ خانوم ليلي با خانواده آقاي مجنون تماس گرفت و از اونا خواست به بيمارستان بيان. اونا خودشون رو رسوندند و همه دوستان آقاي مجنون به اونا گفتند كه خوشبختانه چيزي نيست و همه چيز سالمه. همه نفس راحتي كشيدند و به سمت اورژانس به راه افتادند. خانوم ليلي با پدر خودش هم تماس گرفت و از اون خواهش كرد تا به بيمارستان بياد. حالا خانوم ليلي متوجه شد كه حادثه ايي در حين كار براي آقاي مجنون اتفاق افتاده و چيزي بالاتر از مسموميت. بله آقاي مجنون با جرثقيل پلي به يك پليت فلزي پرس شده بود و مدت هفت دقيقه زير فشار پرس باقي مونده بود اونم در ارتفاع 40 متري.كم كم همه به خونه هاشون رفتند و قرار شد خانوم ليلي و شوهرخواهر آقاي مجنون و همچنين برادرزاده اش در بيمارستان بمونند. خانوم ليلي خودش رو به بالاي سر آقاي مجنون رسوند باهاش حرف مي زد بهش اميدواري ميداد ازش مي خواست كه زير لب نماز بخونه . بهش مي گفت مجنون گلم عزيز دلم نيمي از دردات اومده توي جون من نيمي مونده واسه خودت تو رو خدا تحمل كن. آقاي مجنون مي گفت من دارم مي ميرم. خانوم ليلي چندبار به بيرون زد و يه دل سير اشك ريخت و دوباره به بالاي سر آقاي مجنون حاضر شد. درد آقاي مجنون رفته رفته بيشتر ميشد تا اينكه مجنون داد زد و از دكتر كمك خواست. دكتر كشيك با شنيدن اين داد به سرعت خودش رو به آقاي مجنون رسوند و تشخيص داد كه مجنون خونريزي داخلي كرده. به سرعت آقاي مجنون رو به اتاق عمل رسوندند اونم با برانكاو و پياده حدودا نيم ساعت طول كشيد و در بين راه درد مجنون امون ليلي رو مي بريد. دكتر بيهوشي و دكتر متخصص آقاي مجنون رو خبركردندخلاصه اينكه ساعت 3 بامداد آقاي مجنون به اتاق عمل برده شد و عمل 3 ساعت طول كشيد. دكتر از اتاق بيرون اومد و گفت عمل آسوني نبود . بدن به شدت آسيب ديده و تمام امعا و احشا پاره شده اند و درضمن كليه ها از كار افتاده اند. آقاي مجنون رو به بخش ICU بيمارستان ديگري منتقل كردند و ظهر فردا گفتند كه بيمارستان جديد امكانات كليوي درست و حسابي ندارد و ناچاراً آقاي مجنون رو به بيمارستان ديگري انتقال دادند از اونجا به بعد ديگه برادر بزرگتر آقاي مجنون خودش رو از تهران به بندر رسوند و ديگه هيچ زني اجازه نداشت پايش رو به بيمارستان بگذارد . اين سختگيري شامل حال خانوم ليلي هم شد. خانوم ليلي هر روز به امامزاده ايي كه در نزديكي بيمارستان آقاي مجنون بود مي رسوندو از ته دل براي آقاي مجنون دعا مي خوندو گريه مي كرد. صداي گريه اش گوش فلك رو كر مي كرد. خانوم ليلي ديد اينجوري فايده نداره. خودش رو به خونه رسوند همونجايي كه با آقاي مجنون خاطره داشت همونجايي كه دلش آروم مي گرفت و براي خانواده آقاي مجنون پيغام فرستاد كه من از اين خونه بيرون نمي يام تا‌ آقاي مجنون خودش با پاي خودش بياد و من رو بياره. همه زنگ زدندو به سراغ خانوم ليلي اومدند اما خانوم ليلي موندو جايي نرفت دو روز به همين منوال گذشت. تا اينكه جمعه شد.بعد افطار خواهرزاده آقاي مجنون به خانوم ليلي گفت بابام گفته بريم لباس دايي رو برداريم و اون رو به امامزاده ببريم. اما اونها مستقيم به بيمارستان رفتند. توي بيمارستان غوغايي بود كه نگو و نپرس. كلي مرد جمع شده بودند كه همه داشتند اشك مي ريختند خانوم ليلي تعجب كرد جريان رو پرسيد همه گفتند فشار آقاي مجنون پائين افتاده و به آمپول فشار هم جواب نداده. خانوم ليلي كتاب دعا رو برداشت و مشغول ذكر و مناجات شد از همه خواست تا براي آقاي مجنون دعا بخونند. همه اشك مي ريختند. ناگهان از سمت ICU پرستاري همراه آقاي مجنون رو خواست. همه به سمت در هجوم بردند. و ثانيه ايي بعد جماعتي بر سر و سينه زنان درحاليكه لباسهاي خودشون رو پاره مي كردند به سمت خانوم ليلي اومدند. خانوم ليلي شوكه شد. مي گفت دروغه دروغه آقاي مجنون زندست. اما فشار آقاي مجنون از 13 به 4 نزول كرده بود و همين باعث ايست قلبي آقاي مجنون شده بود.برادر آقاي مجنون به سمت خانوم ليلي اومد و به اون گفت ساكت باشه خانوم ليلي هم محكم به دهانش زد و ............ خاموش شد. خانوم ليلي رو به خونه رسوندند. در خانه پدري آقاي مجنون قيامتي برپا بود. اما خانوم ليلي شوكه و ساكت به جماعت نگاه ميكرد. سه روز گذشت تا خانوم ليلي باور كرد كه ديگه مجنوني نيست. مجنون به پيش خدا رفته بود. براي هميشه خانوم ليلي رو با خاطره هاش تنها گذاشته بود. خانوم ليلي موند با يه بغض نتركيده كه گلو و دلش رو فشار مي داد. مجنون رو براي هميشه از خانوم ليلي دور كردند اون رو به مشهد بردند و به خاك سپردند چون معتقد بودند خاك مشهد مقدس ترين خاك ايرانه چون مادر آقاي مجنون نذر كرده بود كه پسرش براي ماه عسل به مشهد بره. چون آقاي مجنون مشهد رو نديده بود. حتي نمي خواستند اجازه بدند كه خانوم ليلي به سردخونه بره و با مجنونش خداحافظي بكنه. خانوم ليلي صدها واسطه فرستاد تا برادر آقاي مجنون راضي به اين امر شد. خانوم ليلي رفت بر سر جنازه مجنونش باهاش خداحافظي كرد. آخرين گلبوسه رو از لباي مجنونش چيد و ازش حلاليت طلبيد و اون رو به خدا سپرد.........
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 10:32  توسط فریبا  | 

دوازدهم

خانوم ليلي شب دوم رو هم كمي رختخوابش رو دورتر كشيد و به خواب عميقي فرو رفت. اونقدر كه اصلا متوجه بدخوابيهاي آقاي مجنون نشد. صبح روز بعد تلفن به صدا در اومد و آقاي مجنون پس از كلي صحبت راجع به كارهاي روزمره هنگام خداحافظي يه جمله گوهر بار به خانوم ليلي گفت و اين بود كه " راستي نوبت ارايشگاه رو هم بگير." و اين يعني بله مراسم عروسي برگزار مي شه. خانوم ليلي اولش تعجب كرد و فكرد كه اشتباه شنيده. اما نه درست شنيده بود و به فكر فرو رفت. نمي دونست چرا يه دفعه از فكر عروسي گرفتن پشيمون شده. لحن آقاي مجنون همراه با غم بوده. انگار كه از روي اجبار داره اين حرف رو مي زنه. خانوم ليلي گفت نه مطمئنم كه راضيه و سريع به مقدمات كار فكر كرد.

 تمامي جوانب امر رو مدنظر قرار داد و همه رو روي كاغذ‌آورد. تعداد ميهمانان خودي و درجه يك به 100 نفر رسيد. بعدازظهر اون روز به خونه پدريش رفت ولي چون موضوع فقط در حد حرف بود چيزي به مادرش نگفت. براي خداحافظي از مادر مجنون كه عازم كربلا بود به خونه اونا هم سري زد. اما به مادر مجنون گفت كه آقاي مجنون موافقت نسبي خودش رو با مراسم عروسي اعلام كرده و مادر مجنون هم خيلي خيلي خوشحال شد و اشك شوق روان كرد.

 روز بعد خانوم مجنون به بهانه مهماني بدرقه به خانه مادر مجنون دعوت شد. در آن مهماني چون به همه اعلام كرد كه جشن عروسي رو تا قبل از ماه رمضان برگزار مي كند سيل پرسشها سرازير شد و همه به تكاپو افتادند و سوالاتي رو از خانوم ليلي پرسيدند كه خانوم ليلي خيلي پشيمون شد كه چرا به اون سوالها پاسخ رك و راست و بي پرده ايي داده. كار از كار گذشته بود ديگه و حرص و جوش خوردن فايده ايي نداشت. از طرفي ديگه آقاي مجنون هم در جريان اين حرفها نبود. خلاصه اينكه روزها به سرعت سپري مي شوند و هر روز يك فكر تازه به ذهن خانوم ليلي هجوم مي آورد.خانوم ليلي با خودش فكر مي كرد هميشه مي گن براي كار خير همه چيز خيلي زود رديف ميشه. خداكنه در مورد منم همين طور باشه............

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 14:17  توسط فریبا  | 

يازدهم

ديشب بعد از هشت ماه زندگي مشترك خانوم ليلي از آقاي مجنون بازهم خواست كه بره براي عروسي نوبت آرايشگاه بگيره.آقاي مجنون هم گفت من همچين توافقي با تو نكرده بودم. خانوم ليلي هم كه تازه از جشن تولد دختر خواهرشوهرش برگشته بود مغموم و ناراحت به گوشه ايي نشست و دوباره به اين فكر افتاد كه چرا ازدواج كرده ؟ و بازهم پشيموني به سراغش اومد. آقاي مجنون امتحاناتش رو بهونه كرد و خانوم ليلي رو مقصر دونست كه داره افكار آقاي مجنون رو به يه جاي ديگه مي بره و خانوم مجنون هم گفت بايد يه ماه قبل برنامه ريزي كنم نميشه كه امشب فكر كنم و فردا مراسم برگزار كنم و آقاي مجنون هم عصباني تر از هميشه گفتند من به زور و اجبار كسي كاري رو انجام نميدم و اين يعني نه مسافرت و نه مراسم عروسي. خانوم ليلي خيلي ناراحت شد و رفتا تا كارهاي خونه رو انجام بده و واسه خواب آماده بشه. خيلي آهسته رختخوابش رو كمي دورتر كشيد و پس از كمي مطالعه به خواب رفت.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 10:30  توسط فریبا  | 

سلام از اين به بعد براي پستام شماره  ميزارم. اين پست بعد از ۸ ماه از آغاز زندگي مشترك خانوم ليلي و آقاي غيرت(مجنون) اتفاق افتاده ..............

دهمين

امروز دوتا از همكارا به مناسبت بازگشت از فرنگ واسه همه كارمندا شكلات هديه آورده بودند خانوم ليلي هم با خوشحالي شكلاتا رو گذاشت توي كيفش و تشكر كرد و با خود گفت ميزارم ميرم خونه با آقاي غيرت مي خورم. غيرت به دليل كلاساش كه مسافت زيادي تا خونه داره خيلي دير برگشت حدوداي ده شب مي شد و از طرفي هم خانوم ليلي از خستگي خوابيده بود.

سفره شام پهن شد و هنوز لقمه اول رو نخورده بودند كه خانوم ليلي به آقاي غيرت گفت كه  امروز سوغات شكلات گرفته. اقاي غيرت گفت جدي؟يعني اينهمه دست و دلباز هستند كه براي همه شكلات هديه بيارند. خانوم ليلي قسم خورد كه اين سوغاتي جنبه همگاني داشته و اين لطف شامل حال همه شده . اما باورش نمي شد تازه آقاي غيرت معتقد بود كه خرج اين سفر داره از جيب شركت ميره و با يه بسته شكلات سر همه كلاه رفته. خانوم ليلي اظهار كرد كه 80% خرج اين سفر رو خود شركت تقبل كرده و از خانوم ليلي گفتن و از آقاي غيرت انفجار خشم. آقاي غيرت با عصبانيت يه لقمه از شام خوردند و و چون خانوم ليلي لب به شام نزد دستور جمع نمودن سفره صادر شد . و آقاي غيرت با عصبانيت اظهار داشتند كه خانوم ليلي بايد تمامي حرفهاي آقاي مجنون رو چه حق و چه ناحق تائيد كنند.

خانوم ليلي هر وقت عصباني ميشدند دوبرابر مواقع عادي كاراي خونه رو انجام مي دادند و الانم يكي از اون مواقع بودو كل كارها رو انجام دادند و نوبت به خواب رسيد خانوم ليلي خيلي مقاومت كرد كه چشماش رو باز نكنه و به زور هم كه شده خودش رو به خواب بزنه اما نشد. آخر سر هم چون هميشه خودش پيشقدم شد و به سمت آقاي مجنون كه خوابيده بود رفت و بوسه ايي به گونه اون نشوند و چند وقت بعد خوابش برد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 10:16  توسط فریبا  | 

 

 

سلام طاعات و عباداتتون قبول باشه خيلي وقته كه آپ نكردم . حالا هم كه اومدم با كوله باري از حرف اومدم حرفا و درد و دلاي يه عاشق بيچاره و دل سوخته. بله همون خانم ليلي كه فكر مي كرد با نامزدي همه چيز تموم ميشه. فكر مي كرد با حلقه نامزدي به حلقه گمشده زندگيش دست پيدا مي كنه. اما زهي خيال باطل . بي انصافيه اگه بگم همش درد كشيد. اما اينقدر درد كشيد كه ديگه شادي ها هم واسش رنگ باخت از هر دري كه وارد شد يه بهانه و طعنه اي از آقاي مجنون شنيد. چه صبوري هايي كه نكرد . اگه بگم تموم زندگيشو و خودش رو به خاطر آقاي مجنون تغيير داد بيراهه نگفتم. اما يه روزي آقاي مجنون گفت من آمادگي ازدواج رو ندارم من عجله كردم.خانم ليلي به هر شيوه اي متوسل شد. ازصميمي ترين دوست آقاي مجنون كمك خواست و تهمت خورد كه با اون دوست رابطه داشته. از دوستاش كمك خواست همه با آقاي مجنون صحبت كردند و همه به اون گفتند خانم ليلي حيف تو نيست كه مي خواي با اين مرد هم سقف بشي. اما اونا از دل خانم ليلي كه خبر نداشتند. خانم ليلي پيش انواع مشاورها رفت ولي اونها مي خواستند كه در حضور آقاي مجنون حرف بزنند. آقاي مجنون هم به خانوم ليلي گفت چرا مي ري به يه نامحرم (مشاور) درد و دلت رو ميگي. خلاصه گذشت و گذشت تا اينكه به مرور زمان رابطه دوباره جون گرفت. روزگار سپري شد . تا اينكه يه روز كه خانوم ليلي واسه آقاي مجنون شام برده بود خونشون و ساعت 10 شب به خونه برگشته بود ديد كه باباش مي خواد با آقاي مجنون صحبت كنه اونم شماره رو واسه پدر گرفت و پدر تا مي تونست از آقاي مجنون گله كرد كه چرا آقاي مجنون در طي سه ماه نامزدي فقط دو بار به خونه اونا رفت و‌امد داشته  و چرا آقا ي مجنون بعد از سه ماه هيچ برنامه اي واسه آينده نداره و كي مي خواد مراسم عقد رو برپا كنه آقاي مجنون هم طبق معمول بهانه هايي آورد وگفت پسردايي اش فوت شده و چون فاميل نزديك بوده نمي تونه عقد كنه و چون كارش زياده نمي ياد به خونواده نامزدش كه خانوم ليلي باشه سر بزنه وتو فكر خريد خونه است و همه اش داره همه بنگاهها رو زير پا ميزاره و حرفي كه خانوم ليلي رو آتيش زد اين بود كه اگه پدر خانوم ليلي موافق نيست مي تونه اجازه نده كه دخترش با آقاي مجنون رفت و آمد كنه و خانوم ليلي خودش از سر خود ميره به ديدن آقاي مجنون و اينكه آقاي مجنون به اجبار مادرش و اينكه ازدواج يه سنته داره اين امر رو محقق مي كنه. آه كه شبي رو خانوم ليلي پشت سرگذاشت. - واي يعني عشق من تا به حال يه طرفه بوده يعني به خاطر خودم فقط مي رفتم ديدن آقاي مجنون. واي داشت ديوونه مي شد. تصميمش رو گرفت ديگه فايده نداره . تنها معيارش عشق بود و ديگه عشقي در كار نبود چون بدترين حرفي كه بايد يه پدر مي شنيد رو باباي ليلي شنيده بود. يك هفته گذشت هيچ ارتباطي بين خانوم ليلي و آقاي مجنون برقرار نشد. بعد يه هفته خانوم ليلي به آقاي مجنون زنگ زد و از اون پرسيد : چرا يه هفته است از حال من نمي پرسي؟ جواب شنيد:- راسش رو بخواي من نمي تونم با اخلاق بابات بسازم. اون مي خواد زور بگه منم احترامش رو نگه داشتم وگرنه يه چيزي بهش مي گفتم. و خانوم ليلي تصميمش رو قطعي كرد. درست ساعتي كه آقاي مجنون از كار برمي گشت رفت به خونه اشون تا چشمش به مامان مجنون افتاد اشكاش عين بارون بهار سرازير شد و گفت كه مي خواد حلقه رو پس بده و پسرش ميگه نمي خواد ازدواج كنه ميگه از باباي ليلي خوشش نمي ياد. آقاي مجنون از حمام كه دراومد متعجب از حضور خانوم ليلي به اتاقش رفت و خانوم ليلي به سمت اون رفت حلقه رو پس داد و همون حرفهاي تكراري رو از آقاي مجنون شنيد و رفت و آقاي مجنون داد زد اگه رفتي ديگه برگشتي وجود نداره گفت عين هميشه بي اجازه اومدي و بي اجازه هم مي خواي تنها برگردي. مامان مجنون هم تا دم در ليلي رو بدرقه كرد و بهش گفت نمي خواد بگي كه مجنون رو نمي خواي اون پشيمون ميشه و بر مي گرده . ليلي گفت اون ميگه خانوم ليلي فرد ديگه اي رو در نظر داره و به همين خاطر حلقه رو پس آورده. خانوم ليلي رفت و چه روزگار سختي رو سپري كرد كارش شد اشك و آه . ديگه هيچ دلخوشي واسش تو دنيا نموند همه فهميدند و دلداريش دادند و بهش به خاطر تصميمش آفرين گفتند. اما خانوم ليلي داغون بود. اين غصه خوردنها ادامه داشت تا اينكه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 10:51  توسط فریبا  | 

مي خوام امروز از سختي ها و سرانجام غيرت و ساده دل بگم. روزاي سال ۸۶ داشت به سرعت مي گذشت و مهلتي كه ساده دل به غيرت داده بود داشت تموم مي شد . با يادآوري هاي ساده دل هم مشكلي حل نمي شد. ساده دل از فاطي كمك خواست و فاطي كم كم با غيرت آشنا شد از حرفاي دل ساده دل و احساسات اون گفت و تصميم داشت اين دو رو به هم برسونه . صحبتا كم كم داشت به نتيجه مي رسيد تا اينكه يه روز از روزاي زمستون ساده دل بي خبر از همه جا داشت با تلفن خونه با غيرت صحبت مي كرد و واسش دردو دل مي كرد . مي گفت مي خواد بعدازظهر با مامان مي خواد بره واسه برادراش لباس عيد بخره. خلاصه بعد ازيه ساعت صحبت به پايان رسيد. يه دفعه داداش ساده دل اومد پيشش و به ساده دل گفت با كي داشتي صحبت مي كردي ساده دل هم مثل هميشه گفت با فاطي. داداشش هم گفت بيا تا بهت بگم رفتند سراغ ضبط يه نوار روي اون بود. دكمه پلي رو زد و صداي ساده دل و غيرت كه از روي موج راديو ضبط شده بود به گوش مي رسيد ساده دل كرخت شد. هيچ حرفي واسه گفتن نداشت. داداشش داشت ديوونه مي شد. مي خواست اون رو بكشه.ساده دل سريع شماره تلفنهاي غيرت و همه اس ام اس هاي اون رو از روي گوشيش پاك كرد. به عاطفه زنگ زد و با اون مشورت كرد. بعدازظهر هم كه ميخواست بره بيرون به داداشش گفت اگه ظرفيتش رو داري بهت ميگم فقط به من شك نكن و رفت بيرون. با فاطمه مشورت كرد. قرار شد به اون بگن غيرت نامزد فاطمه بوده و فاطي از ساده دل خواسته كه غيرت رو امتحان كنه تا خيالش راحت بشه و سريع عقد كنه. فاطي به داداش ساده دل زنگ زد و همين داستان رو سرهم كرد . حالا يه خورده عصبانيت داداش فروكش كرده بود. ساده دل وقتي به خونه رسيد يه خورده هم فيلم بازي كرد و توپ توي زمين فاطي افتاد. ديگه از اون روز هر روز بايد فاطي زنگ مي زد و ادامه داستان رو به داداش اون مي گفت تا كم كم اوضاع كمي عادي شد. ولي از اون روز به بعد ديگه اون داداش براي ساده دل داداش نشد كه نشد. ساده دل و داداشش كه بسيار هم به هم وابسته بودند و همديگه رو دوست داشتند و واسه هم مي مردند، از هم فاصله گرفتند . يه شكاف عميق بين اون دوتا افتاد.از اون طرف غيرت اصلا باورش نميشد كه اين حرفا واقعيت داره و آبرو و اطميناني كه خانوادش به اون دارند در خطر افتاده . غيرت تمامي اين ماجراها رو به تموم شدن مهلتي كه داشت ربط مي داد. ديگه تلفنهاي اونا به همديگه بايد در ساعات خاصي صورت مي گرفت به طوريكه در عرض 15 روز ساده دل 12 ساعت با گوشيش حرف زده بود. چون فقط خودش پنهوني مي تونست با غيرت حرف بزنه . روزاي سال نو يكي پس از ديگري سپري مي شد. صبح زود زمان صحبت اين دو بود. ساده دل به زور از خواب بيدار مي شد و پس از خروج پدر و قبل از ورود داداشش به غيرت زنگ مي زد و از بيرون رفتن اونا ديگه خبري نبود تا اينكه هر دو از اين وضع خسته شدند. غيرت يه روز به ساده دل گفت ديگه وقتشه كه با خونوادت موضوع رو در ميون بزاري و اونا رو آماده كني منم به خونوادم دارم يه چيزايي راجع به تو مي گم. با اينكه براي ساده دل از غيرت گفتن با خونوادش بسيار سخت بود و اصلا نمي دونست چي بگه ولي كم كم گفت و با مامانش گفت . مامان كمي با بابا صحبت كرد و ساده دل ادامه رو به بابا هم گفت.موضوع خيلي سريع پيش رفت. غيرت و ساده دل چشماشون رو كه باز كردند ديدند دارند خودشون رو براي خواستگاري آماده مي كنند. تحقيقات بابا رضايتبخش بود. ساده دل خيلي به خودش فشار مي آورد و از لحاظ عصبي و استرس داغون بود. حالا تقريباً سه روز از جشن نامزدي اين دو گذشته و هنوز باورشون نميشه كه به عقد موقت همديگه دراومدند . هنوز هر روز خاطرات رو مرور مي كنند. حالا اون خاطره ها واسشون شده مايه خنده.حالا همه خوشحالند به غير از داداش ساده دل . اون ديگه مدتهاست حرفي با ساده دل نمي زنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 10:46  توسط فریبا  | 

چند روزی میشه که ساده دل و غیرت با هم صحبت چندانی ندارند موضوع از اونجا شروع شد که ساده دل یه شب که دید غیرت حالش خوبه و سرحاله ، دوباره اون بحث قدیمی رو پیش کشید که واسه زندگیت یه تصمیم بگیر ، تکلیف خودت رو مشخص کن و من تا آخر ماه دیگه بیشتر منتظر نمی مونم و دیگه بات حرفی ندارم. موعد هم تا اون موقع بوده و ازش پرسید اصلاً تو به فکر هم هستی ؟ غیرت هم گفت آره فکرش می یاد و میره و اعصابش دوباره بهم ریخت. ساده دل هم چیزی نگفت ولی از فردای اونروز گوشیش رو خاموش کرد و خودش رو سرد نشون داد تا بلکه غیرت به فکر بیفته. اما غیرت عصبانی تر شد و نه تنها به فکر نیفتاد بل این کار ساده دل رو حمل بر بی اعتنایی و بی ادبی گذاشت و گفت با این کارا بیشتر از چشم من می افتی و عشق این چیزا رو نمی شناسه و من از تاریخ مشخص کردن تو بدم می یاد و می خوام همه چیز رو روال طبیعی خودش طی بشه. من مشکلات خاص زندگیم رو دارم و ساده دل هم گفت باشه هرچی تو می گی من قبول دارم پس تو هم قبول داشته باش که دیگه همدیگه رو نبینیم. این بحث دیشب داغتر شد. غیرت چند تا موضوع اعصابگیر دیگه هم قبل از صحبت با ساده دل داشت یکیش مسائل کاری بود و دیگری سر رخش که خریدار گفته بود چون واسه تعویض پلاک مشکل دارم ماشین رو می خوام پس بدم و از طرفی مقداری از پول غیرت پیشش گرو بود. خلاصه حرفای ساده دل هم مزید بر علت شد و بدترین حالت عصبانیت غیرت رو ساده دل حس کرد چه حرفایی چه حرفایی که از زبون غیرت نشنید. وای ............. پیش خودش فکر کرد اگه غیرت سه تا مشکل با هم توی زندگی پیدا کنه می خواد اینجوری کنه . تعجب می کرد خودش در کمال آرامش حرفاشو می زد ولی غیرت با پرخاش و تندی جوابش رو می داد.عصبانیت غیرت کار دستش داد و همه سیستم بدنش بهم ریخت ساده دل کوتاه اومد آروم آروم به اون گفت که این جنگ و دعوا واسه اینه که منم به اندازه تو از مشکلاتت با خبر باشم ارزشش هم از اون حرفای روزمره خیلی بیشتره چون با هم به یه نتیجه می رسیم. غیرت گفت تو وقت خوبی رو برای صحبت انتخاب نکردی. ساده دل گفت مشکلات همیشه هستند.امروز این فردا اون یکی. خلاصه اینکه اونا با هم به نتیجه ای نرسیدند جز اینکه ساده دل گریه کرد . دلش واسه خودش سوخت فکر می کرد می تونه غیرت رو از تنهایی در بیاره . فکر می کرد می تونه از بار مشکلات غیرت کم کنه.ولی افسوس نمی تونست این حرفا رو پیش غیرت به زبون بیاره . نمی تونست بیشتر از این هم خودش روبه غیرت تحمیل کنه . غیرت همیشه می گفت ساده دل فقط تمام فکر و ذکرش تاهله و به عشق فکر نمی کنه در صورتیکه ساده دل دلش واسه رسیدن به غیرت بال و پر می زد. نمی خواست زجر کشیدن اون رو ببینه . نمی خواست بار مشکلات رو فقط به دوش اون ببینه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 7:50  توسط فریبا  | 

سلام . امروز ساده دل و ...بی خیالشون

هوا بوی غم گرفته دوباره دلم گرفته

اربعین رو تسلیت میگم به خانوم فاطمه (ع) که کم مصیبت ندید به زینبش که قدم در راه مادر گذاشت. به رقیه کوچولو که داغ داداش و پدر رو توی یک روز دید. به علی اصغر کوچولو ...  به ساحت مقدس اونیکه غائب از نظره ولی ما رو در نظر داره و در آخر به غیرت که سید اولاد پیامبره.

دوستان برای تمامی شما که گهگاهی دلم رو شاد می کنید از خدای مهربونم دلی پر از شادی میخوام.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 13:8  توسط فریبا  | 

دیروز واسه ساده دل یه روز کالملاً عادی و البته خسته کننده بود . از طرفی هم قدری دلتنگ بود چون دوست و همکارش می خواست یه چند روزی رو بره مرخصی و البته سفر زیارتی به مسجد جمکران. ناهار رو با همکارش خورد غیرت هم همون موقع زنگ زد و به ساده دل گفت اینهمه زنگ خورد واسه چی قبلش جواب ندادی ساده دل بهانه های بیخودی آورد . چون معتقد بود غیرت کمی پرتوقع شده و می خواد همش ساده دل پیش قدم بشه. بعد از ناهار البته به غیرت زنگ زد و دوتایی کلی حرف زدند. موقع اومدن به خونه توی سروریس قرار بود داستان عشق ناپلئون که صبح خونده بود رو واسه همکارش تعریف کنه که نشد . خونه اومد عاطفه از دانشگاه اومده بود یسر به خانوادش بزنه . دلش می خواست با ساده دل بره نمایشگاه ولی ساده دل طبق معمول بهونه غیرت رو آورد و عاطفه هم کمی دلخور شد . غیرت هم اصلاً واسش مهم نبود و می گفت همش عاطفه دلش می خواد بره و بگرده. تازه به خونه رسیده بود که غیرت گفت می خواد بره از عابر بانک پول بگیره و ساده دل هم می تونه بیاد باش.ولی ساده دل گفت حسش نیست. غیرت شاکی شد چون من بهت گفتم میگی حسش نیست. تا برگشتن غیرت ساده دل به مامان کمک کرد. یه دفعه حالش خیلی بد شد و معده اش زیر رو شد . بعد از مدتی که حالش بهتر شد ،با غیرت صحبت کرد . بابا واسش حقیقت تلخی رو آشکار کرد و این بود که داداشش و زن داداشش با هم تفاهم ندارند و می خوان هنوز کمی از عقد نگذشته از هم جدابشند. ساده دل با هر کلمه که بابا گفت اشک ریخت. واقعاً دلش نمی خواست که اینجوری بشه . نمی دونست چرا این دوتا با هم سازش ندارند. زن داداشش می گفت که داداش ساده دل زن داری بلد نیست و داداش ساده دل می گفت من نمی خوام این هرجا و پیش هرکسی من رو سکه یه پول کنه و سرم داد بزنه . قضیه درصورت عدم دسترسی به نتیجه مطلوب پایان ناخوشایندی داشت. ساده دل رفت تا سریال رو ببینه و به بهانه اون کمی از تنشهای خودش کم کنه . غیرت زنگ زد. به اون از این قضیه هیچ چیز نگفت . کمی با هم صحبت کردند. ساده دل از باتری گوشیش شکایت کرد که هر روز باید شارژ میشد. غیرت هم سعی می کرد راه حل پیش پاش بزاره که فایده ای نداشت. پس از به پایان رسیدن سریال ، ساده دل رفت که بخوابه. ناراحت بود که چرا همش باید بسته های 100 تایی قرص و کپسول استفاده کنه و از طرفی حس می کرد چقدر قباحت خیلی از مسائل ازمیون رفته. خیلی جاها حق رو به غیرت می داد. در همین افکار به خواب رفت.

 

تحمل غم تو من رو دیوونه کرده

هیچکی مثل من تو رودوست نداره این رو از توچشام می تونی بخونی

تو بودی جونم و عمرم و کسی که می خواستم و قسم راستم که می خوام بدونی....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 13:14  توسط فریبا  | 

  دیروز غیرت ساده دل رو واسه سرکار اومدن از خواب نوشین بامداد بیدار کرد و اون روز، روز دیدار بود واسه غیرت و ساده دل . بنابراین واسه این دیدار لحظه شماری می کردند و دلشون بی تاب همدیگه بود . لحظات به کندی سپری می شدند. تا بعدازظهر چندباری رو باهم صحبت کردند و حرفاشون رو به هم گفتند. ساده دل با عجله خود رو آماده کرد و اون زمان که دوتایی با هم سوار ماشین شدند ، دلش آروم گرفت. مقصد همون هتل . طبق معمول . به اونجا دیگه عادت کرده بودند . حساب تک تک گلهای آنجا روداشتند و همه جاش واسشون خاطره داشت. به پیشنهاد ساده دل رفتند تا لب آب. همه صندلیها رو واسه نشستن امتحان کردند و راجع به خیلی چیزا نظر دادند. غیرت دوباره از این موضوع دلخور بود که چرا ساده دل واسه اومدن و کرایه کردن ماشین یه راننده پیر رو انتخاب نکرده. ساده دل هم گفت من از همون اول که سوار ماشین شدم واسه راننده روشن کردم که تو هم قراره سوار بشی و راننده حساب کار دستش اومد . غیرت گفت من این راننده رو می شناختم و می دونستم چه آدم کثیفیه . ساده دل هم گفت حرفی نیست  از این ببعد  بیشتر از این واسه سوار شدن معطل میشی چون چیزی که تو می گی به این راحتی نیست. خلاصه به پیشنهاد غیرت این بحث رو خاتمه دادند و پس از ساعتی هتل رو به مقصد یه پارک ساحلی ترک گفتند. در اون پارک یه مینی بوس توی ماسه ها گیر کرده بود و غیرت رفت تا به راننده یه پیشنهاد سازنده بده . بعدش به یاد روزای بچگی هوس تاب بازی به سرشون زد. اول نوبت ساده دل بود. خیلی بهش خوش گذشت چون عاشق سرعت بود . عاشق رها شدن در هوا بدون قید و بند. بعدش غیرت سوار شد و تا ساده دل هل کوچکی به تاب داد غیرت از تاب پرید پائیدن و گفت از بچگی تحمل زیاد سوار شدن رو نداشتم حالم بد میشه. بعد تا نزدیکیای آب رفتند . درخشش نور ماه در آب فضا رو رمانتیک و شاعرانه کرده بود. کم کم مردم از گوشه و کنار پیاده و سواره به سوی پارک اومدند. ساده دل و غیرت به این نتیجه رسیدند که هرجا اونا قدم می زارند اونجا حتی اگه کویر و خالی از سکنه هم باشه آباد میشه. نمونه بارزش رو هم اون شب دیدند. این همیشه هم خوب نبود چون به همراه این جمعیت ، همیشه آدمای فضول ، اراذل و اوباش هم بودند که هدفی جز وقت گذرونی نداشتند و خلوت اطرافیان رو بهم می زدند. از این آدما تا حالا به تور اون دو تا نخورده بود . اما اونا همیشه جانب احتیاط رو رعایت می کردند چون ساده دل همیشه واهمه ای از درگیری غیرت داشت. دلش نمی خواست این صحنه رو حتی واسه یکبار تو زندگیش ببینه . گذشت زمان به اونا هشدار جدایی رو داد. فکر کنم قدیمی ترین ماشین موجود در شهر رو واسه کرایه انتخاب کرده بودند. قبل از سوار شدن باهم واسه بازی فیلم هماهنگ شدند که از مسیر کوتاهتری برسند خونه اما راننده اینبار همون مسیر دلخواه اونا رو رفت . اول غیرت بعدشم ساده دل. تو خونه هم ساده دل مسائل روزمره رو پشت سرگذاشت . وقتی خواست بخوابه ساعت 24:00 بود . غیرت به خواب عمیقی فرورفته بود. راحت و آسوده چون .... ساده دل هم خوابید تا صبحی دگر آغاز شود.   

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 14:11  توسط فریبا  | 

 
JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes

webloger site

JavaScript Codes