دوازدهم
خانوم ليلي شب دوم رو هم كمي رختخوابش رو دورتر كشيد و به خواب عميقي فرو رفت.
اونقدر كه اصلا متوجه بدخوابيهاي آقاي مجنون نشد. صبح روز بعد تلفن به صدا در اومد
و آقاي مجنون پس از كلي صحبت راجع به كارهاي روزمره هنگام خداحافظي يه جمله گوهر
بار به خانوم ليلي گفت و اين بود كه " راستي نوبت ارايشگاه رو هم بگير."
و اين يعني بله مراسم عروسي برگزار مي شه. خانوم ليلي اولش تعجب كرد و فكرد كه
اشتباه شنيده. اما نه درست شنيده بود و به فكر فرو رفت. نمي دونست چرا يه دفعه از
فكر عروسي گرفتن پشيمون شده. لحن آقاي مجنون همراه با غم بوده. انگار كه از روي
اجبار داره اين حرف رو مي زنه. خانوم ليلي گفت نه مطمئنم كه راضيه و سريع به
مقدمات كار فكر كرد.
تمامي جوانب امر رو مدنظر قرار
داد و همه رو روي كاغذآورد. تعداد
ميهمانان خودي و درجه يك به 100 نفر رسيد. بعدازظهر اون روز به خونه پدريش رفت ولي
چون موضوع فقط در حد حرف بود چيزي به مادرش نگفت. براي خداحافظي از مادر مجنون كه
عازم كربلا بود به خونه اونا هم سري زد. اما به مادر مجنون گفت كه آقاي مجنون
موافقت نسبي خودش رو با مراسم عروسي اعلام كرده و مادر مجنون هم خيلي خيلي خوشحال
شد و اشك شوق روان كرد.
روز بعد خانوم مجنون به بهانه مهماني
بدرقه به خانه مادر مجنون دعوت شد. در آن مهماني چون به همه اعلام كرد كه جشن
عروسي رو تا قبل از ماه رمضان برگزار مي كند سيل پرسشها سرازير شد و همه به تكاپو
افتادند و سوالاتي رو از خانوم ليلي پرسيدند كه خانوم ليلي خيلي پشيمون شد كه چرا
به اون سوالها پاسخ رك و راست و بي پرده ايي داده. كار از كار گذشته بود ديگه و
حرص و جوش خوردن فايده ايي نداشت. از طرفي ديگه آقاي مجنون هم در جريان اين حرفها
نبود. خلاصه اينكه روزها به سرعت سپري مي شوند و هر روز يك فكر تازه به ذهن خانوم
ليلي هجوم مي آورد.خانوم ليلي با خودش فكر مي كرد هميشه مي گن براي كار خير همه
چيز خيلي زود رديف ميشه. خداكنه در مورد منم همين طور باشه............
يازدهم
ديشب بعد از هشت ماه زندگي مشترك خانوم ليلي از آقاي مجنون بازهم خواست كه بره براي عروسي نوبت آرايشگاه بگيره.آقاي مجنون هم گفت من همچين توافقي با تو نكرده بودم. خانوم ليلي هم كه تازه از جشن تولد دختر خواهرشوهرش برگشته بود مغموم و ناراحت به گوشه ايي نشست و دوباره به اين فكر افتاد كه چرا ازدواج كرده ؟ و بازهم پشيموني به سراغش اومد. آقاي مجنون امتحاناتش رو بهونه كرد و خانوم ليلي رو مقصر دونست كه داره افكار آقاي مجنون رو به يه جاي ديگه مي بره و خانوم مجنون هم گفت بايد يه ماه قبل برنامه ريزي كنم نميشه كه امشب فكر كنم و فردا مراسم برگزار كنم و آقاي مجنون هم عصباني تر از هميشه گفتند من به زور و اجبار كسي كاري رو انجام نميدم و اين يعني نه مسافرت و نه مراسم عروسي. خانوم ليلي خيلي ناراحت شد و رفتا تا كارهاي خونه رو انجام بده و واسه خواب آماده بشه. خيلي آهسته رختخوابش رو كمي دورتر كشيد و پس از كمي مطالعه به خواب رفت.....
دهمين
امروز دوتا از همكارا به مناسبت بازگشت از فرنگ واسه همه كارمندا شكلات هديه آورده بودند خانوم ليلي هم با خوشحالي شكلاتا رو گذاشت توي كيفش و تشكر كرد و با خود گفت ميزارم ميرم خونه با آقاي غيرت مي خورم. غيرت به دليل كلاساش كه مسافت زيادي تا خونه داره خيلي دير برگشت حدوداي ده شب مي شد و از طرفي هم خانوم ليلي از خستگي خوابيده بود.
سفره شام پهن شد و هنوز لقمه اول رو نخورده بودند كه خانوم ليلي به آقاي غيرت گفت كه امروز سوغات شكلات گرفته. اقاي غيرت گفت جدي؟يعني اينهمه دست و دلباز هستند كه براي همه شكلات هديه بيارند. خانوم ليلي قسم خورد كه اين سوغاتي جنبه همگاني داشته و اين لطف شامل حال همه شده . اما باورش نمي شد تازه آقاي غيرت معتقد بود كه خرج اين سفر داره از جيب شركت ميره و با يه بسته شكلات سر همه كلاه رفته. خانوم ليلي اظهار كرد كه 80% خرج اين سفر رو خود شركت تقبل كرده و از خانوم ليلي گفتن و از آقاي غيرت انفجار خشم. آقاي غيرت با عصبانيت يه لقمه از شام خوردند و و چون خانوم ليلي لب به شام نزد دستور جمع نمودن سفره صادر شد . و آقاي غيرت با عصبانيت اظهار داشتند كه خانوم ليلي بايد تمامي حرفهاي آقاي مجنون رو چه حق و چه ناحق تائيد كنند.
خانوم ليلي هر وقت عصباني ميشدند دوبرابر مواقع عادي كاراي خونه رو انجام مي دادند و الانم يكي از اون مواقع بودو كل كارها رو انجام دادند و نوبت به خواب رسيد خانوم ليلي خيلي مقاومت كرد كه چشماش رو باز نكنه و به زور هم كه شده خودش رو به خواب بزنه اما نشد. آخر سر هم چون هميشه خودش پيشقدم شد و به سمت آقاي مجنون كه خوابيده بود رفت و بوسه ايي به گونه اون نشوند و چند وقت بعد خوابش برد...
سلام طاعات و عباداتتون قبول باشه خيلي وقته كه آپ نكردم . حالا هم كه اومدم با كوله باري از حرف اومدم حرفا و درد و دلاي يه عاشق بيچاره و دل سوخته. بله همون خانم ليلي كه فكر مي كرد با نامزدي همه چيز تموم ميشه. فكر مي كرد با حلقه نامزدي به حلقه گمشده زندگيش دست پيدا مي كنه. اما زهي خيال باطل . بي انصافيه اگه بگم همش درد كشيد. اما اينقدر درد كشيد كه ديگه شادي ها هم واسش رنگ باخت از هر دري كه وارد شد يه بهانه و طعنه اي از آقاي مجنون شنيد. چه صبوري هايي كه نكرد . اگه بگم تموم زندگيشو و خودش رو به خاطر آقاي مجنون تغيير داد بيراهه نگفتم. اما يه روزي آقاي مجنون گفت من آمادگي ازدواج رو ندارم من عجله كردم.خانم ليلي به هر شيوه اي متوسل شد. ازصميمي ترين دوست آقاي مجنون كمك خواست و تهمت خورد كه با اون دوست رابطه داشته. از دوستاش كمك خواست همه با آقاي مجنون صحبت كردند و همه به اون گفتند خانم ليلي حيف تو نيست كه مي خواي با اين مرد هم سقف بشي. اما اونا از دل خانم ليلي كه خبر نداشتند. خانم ليلي پيش انواع مشاورها رفت ولي اونها مي خواستند كه در حضور آقاي مجنون حرف بزنند. آقاي مجنون هم به خانوم ليلي گفت چرا مي ري به يه نامحرم (مشاور) درد و دلت رو ميگي. خلاصه گذشت و گذشت تا اينكه به مرور زمان رابطه دوباره جون گرفت. روزگار سپري شد . تا اينكه يه روز كه خانوم ليلي واسه آقاي مجنون شام برده بود خونشون و ساعت 10 شب به خونه برگشته بود ديد كه باباش مي خواد با آقاي مجنون صحبت كنه اونم شماره رو واسه پدر گرفت و پدر تا مي تونست از آقاي مجنون گله كرد كه چرا آقاي مجنون در طي سه ماه نامزدي فقط دو بار به خونه اونا رفت وامد داشته و چرا آقا ي مجنون بعد از سه ماه هيچ برنامه اي واسه آينده نداره و كي مي خواد مراسم عقد رو برپا كنه آقاي مجنون هم طبق معمول بهانه هايي آورد وگفت پسردايي اش فوت شده و چون فاميل نزديك بوده نمي تونه عقد كنه و چون كارش زياده نمي ياد به خونواده نامزدش كه خانوم ليلي باشه سر بزنه وتو فكر خريد خونه است و همه اش داره همه بنگاهها رو زير پا ميزاره و حرفي كه خانوم ليلي رو آتيش زد اين بود كه اگه پدر خانوم ليلي موافق نيست مي تونه اجازه نده كه دخترش با آقاي مجنون رفت و آمد كنه و خانوم ليلي خودش از سر خود ميره به ديدن آقاي مجنون و اينكه آقاي مجنون به اجبار مادرش و اينكه ازدواج يه سنته داره اين امر رو محقق مي كنه. آه كه شبي رو خانوم ليلي پشت سرگذاشت. - واي يعني عشق من تا به حال يه طرفه بوده يعني به خاطر خودم فقط مي رفتم ديدن آقاي مجنون. واي داشت ديوونه مي شد. تصميمش رو گرفت ديگه فايده نداره . تنها معيارش عشق بود و ديگه عشقي در كار نبود چون بدترين حرفي كه بايد يه پدر مي شنيد رو باباي ليلي شنيده بود. يك هفته گذشت هيچ ارتباطي بين خانوم ليلي و آقاي مجنون برقرار نشد. بعد يه هفته خانوم ليلي به آقاي مجنون زنگ زد و از اون پرسيد : چرا يه هفته است از حال من نمي پرسي؟ جواب شنيد:- راسش رو بخواي من نمي تونم با اخلاق بابات بسازم. اون مي خواد زور بگه منم احترامش رو نگه داشتم وگرنه يه چيزي بهش مي گفتم. و خانوم ليلي تصميمش رو قطعي كرد. درست ساعتي كه آقاي مجنون از كار برمي گشت رفت به خونه اشون تا چشمش به مامان مجنون افتاد اشكاش عين بارون بهار سرازير شد و گفت كه مي خواد حلقه رو پس بده و پسرش ميگه نمي خواد ازدواج كنه ميگه از باباي ليلي خوشش نمي ياد. آقاي مجنون از حمام كه دراومد متعجب از حضور خانوم ليلي به اتاقش رفت و خانوم ليلي به سمت اون رفت حلقه رو پس داد و همون حرفهاي تكراري رو از آقاي مجنون شنيد و رفت و آقاي مجنون داد زد اگه رفتي ديگه برگشتي وجود نداره گفت عين هميشه بي اجازه اومدي و بي اجازه هم مي خواي تنها برگردي. مامان مجنون هم تا دم در ليلي رو بدرقه كرد و بهش گفت نمي خواد بگي كه مجنون رو نمي خواي اون پشيمون ميشه و بر مي گرده . ليلي گفت اون ميگه خانوم ليلي فرد ديگه اي رو در نظر داره و به همين خاطر حلقه رو پس آورده. خانوم ليلي رفت و چه روزگار سختي رو سپري كرد كارش شد اشك و آه . ديگه هيچ دلخوشي واسش تو دنيا نموند همه فهميدند و دلداريش دادند و بهش به خاطر تصميمش آفرين گفتند. اما خانوم ليلي داغون بود. اين غصه خوردنها ادامه داشت تا اينكه ...
مي خوام امروز از سختي ها و سرانجام غيرت و ساده دل بگم. روزاي سال ۸۶ داشت به سرعت مي گذشت و مهلتي كه ساده دل به غيرت داده بود داشت تموم مي شد . با يادآوري هاي ساده دل هم مشكلي حل نمي شد. ساده دل از فاطي كمك خواست و فاطي كم كم با غيرت آشنا شد از حرفاي دل ساده دل و احساسات اون گفت و تصميم داشت اين دو رو به هم برسونه . صحبتا كم كم داشت به نتيجه مي رسيد تا اينكه يه روز از روزاي زمستون ساده دل بي خبر از همه جا داشت با تلفن خونه با غيرت صحبت مي كرد و واسش دردو دل مي كرد . مي گفت مي خواد بعدازظهر با مامان مي خواد بره واسه برادراش لباس عيد بخره. خلاصه بعد ازيه ساعت صحبت به پايان رسيد. يه دفعه داداش ساده دل اومد پيشش و به ساده دل گفت با كي داشتي صحبت مي كردي ساده دل هم مثل هميشه گفت با فاطي. داداشش هم گفت بيا تا بهت بگم رفتند سراغ ضبط يه نوار روي اون بود. دكمه پلي رو زد و صداي ساده دل و غيرت كه از روي موج راديو ضبط شده بود به گوش مي رسيد ساده دل كرخت شد. هيچ حرفي واسه گفتن نداشت. داداشش داشت ديوونه مي شد. مي خواست اون رو بكشه.ساده دل سريع شماره تلفنهاي غيرت و همه اس ام اس هاي اون رو از روي گوشيش پاك كرد. به عاطفه زنگ زد و با اون مشورت كرد. بعدازظهر هم كه ميخواست بره بيرون به داداشش گفت اگه ظرفيتش رو داري بهت ميگم فقط به من شك نكن و رفت بيرون. با فاطمه مشورت كرد. قرار شد به اون بگن غيرت نامزد فاطمه بوده و فاطي از ساده دل خواسته كه غيرت رو امتحان كنه تا خيالش راحت بشه و سريع عقد كنه. فاطي به داداش ساده دل زنگ زد و همين داستان رو سرهم كرد . حالا يه خورده عصبانيت داداش فروكش كرده بود. ساده دل وقتي به خونه رسيد يه خورده هم فيلم بازي كرد و توپ توي زمين فاطي افتاد. ديگه از اون روز هر روز بايد فاطي زنگ مي زد و ادامه داستان رو به داداش اون مي گفت تا كم كم اوضاع كمي عادي شد. ولي از اون روز به بعد ديگه اون داداش براي ساده دل داداش نشد كه نشد. ساده دل و داداشش كه بسيار هم به هم وابسته بودند و همديگه رو دوست داشتند و واسه هم مي مردند، از هم فاصله گرفتند . يه شكاف عميق بين اون دوتا افتاد.از اون طرف غيرت اصلا باورش نميشد كه اين حرفا واقعيت داره و آبرو و اطميناني كه خانوادش به اون دارند در خطر افتاده . غيرت تمامي اين ماجراها رو به تموم شدن مهلتي كه داشت ربط مي داد. ديگه تلفنهاي اونا به همديگه بايد در ساعات خاصي صورت مي گرفت به طوريكه در عرض 15 روز ساده دل 12 ساعت با گوشيش حرف زده بود. چون فقط خودش پنهوني مي تونست با غيرت حرف بزنه . روزاي سال نو يكي پس از ديگري سپري مي شد. صبح زود زمان صحبت اين دو بود. ساده دل به زور از خواب بيدار مي شد و پس از خروج پدر و قبل از ورود داداشش به غيرت زنگ مي زد و از بيرون رفتن اونا ديگه خبري نبود تا اينكه هر دو از اين وضع خسته شدند. غيرت يه روز به ساده دل گفت ديگه وقتشه كه با خونوادت موضوع رو در ميون بزاري و اونا رو آماده كني منم به خونوادم دارم يه چيزايي راجع به تو مي گم. با اينكه براي ساده دل از غيرت گفتن با خونوادش بسيار سخت بود و اصلا نمي دونست چي بگه ولي كم كم گفت و با مامانش گفت . مامان كمي با بابا صحبت كرد و ساده دل ادامه رو به بابا هم گفت.موضوع خيلي سريع پيش رفت. غيرت و ساده دل چشماشون رو كه باز كردند ديدند دارند خودشون رو براي خواستگاري آماده مي كنند. تحقيقات بابا رضايتبخش بود. ساده دل خيلي به خودش فشار مي آورد و از لحاظ عصبي و استرس داغون بود. حالا تقريباً سه روز از جشن نامزدي اين دو گذشته و هنوز باورشون نميشه كه به عقد موقت همديگه دراومدند . هنوز هر روز خاطرات رو مرور مي كنند. حالا اون خاطره ها واسشون شده مايه خنده.حالا همه خوشحالند به غير از داداش ساده دل . اون ديگه مدتهاست حرفي با ساده دل نمي زنه.
چند روزی میشه که ساده دل و غیرت با هم صحبت چندانی ندارند موضوع از اونجا شروع شد که ساده دل یه شب که دید غیرت حالش خوبه و سرحاله ، دوباره اون بحث قدیمی رو پیش کشید که واسه زندگیت یه تصمیم بگیر ، تکلیف خودت رو مشخص کن و من تا آخر ماه دیگه بیشتر منتظر نمی مونم و دیگه بات حرفی ندارم. موعد هم تا اون موقع بوده و ازش پرسید اصلاً تو به فکر هم هستی ؟ غیرت هم گفت آره فکرش می یاد و میره و اعصابش دوباره بهم ریخت. ساده دل هم چیزی نگفت ولی از فردای اونروز گوشیش رو خاموش کرد و خودش رو سرد نشون داد تا بلکه غیرت به فکر بیفته. اما غیرت عصبانی تر شد و نه تنها به فکر نیفتاد بل این کار ساده دل رو حمل بر بی اعتنایی و بی ادبی گذاشت و گفت با این کارا بیشتر از چشم من می افتی و عشق این چیزا رو نمی شناسه و من از تاریخ مشخص کردن تو بدم می یاد و می خوام همه چیز رو روال طبیعی خودش طی بشه. من مشکلات خاص زندگیم رو دارم و ساده دل هم گفت باشه هرچی تو می گی من قبول دارم پس تو هم قبول داشته باش که دیگه همدیگه رو نبینیم. این بحث دیشب داغتر شد. غیرت چند تا موضوع اعصابگیر دیگه هم قبل از صحبت با ساده دل داشت یکیش مسائل کاری بود و دیگری سر رخش که خریدار گفته بود چون واسه تعویض پلاک مشکل دارم ماشین رو می خوام پس بدم و از طرفی مقداری از پول غیرت پیشش گرو بود. خلاصه حرفای ساده دل هم مزید بر علت شد و بدترین حالت عصبانیت غیرت رو ساده دل حس کرد چه حرفایی چه حرفایی که از زبون غیرت نشنید. وای ............. پیش خودش فکر کرد اگه غیرت سه تا مشکل با هم توی زندگی پیدا کنه می خواد اینجوری کنه . تعجب می کرد خودش در کمال آرامش حرفاشو می زد ولی غیرت با پرخاش و تندی جوابش رو می داد.عصبانیت غیرت کار دستش داد و همه سیستم بدنش بهم ریخت ساده دل کوتاه اومد آروم آروم به اون گفت که این جنگ و دعوا واسه اینه که منم به اندازه تو از مشکلاتت با خبر باشم ارزشش هم از اون حرفای روزمره خیلی بیشتره چون با هم به یه نتیجه می رسیم. غیرت گفت تو وقت خوبی رو برای صحبت انتخاب نکردی. ساده دل گفت مشکلات همیشه هستند.امروز این فردا اون یکی. خلاصه اینکه اونا با هم به نتیجه ای نرسیدند جز اینکه ساده دل گریه کرد . دلش واسه خودش سوخت فکر می کرد می تونه غیرت رو از تنهایی در بیاره . فکر می کرد می تونه از بار مشکلات غیرت کم کنه.ولی افسوس نمی تونست این حرفا رو پیش غیرت به زبون بیاره . نمی تونست بیشتر از این هم خودش روبه غیرت تحمیل کنه . غیرت همیشه می گفت ساده دل فقط تمام فکر و ذکرش تاهله و به عشق فکر نمی کنه در صورتیکه ساده دل دلش واسه رسیدن به غیرت بال و پر می زد. نمی خواست زجر کشیدن اون رو ببینه . نمی خواست بار مشکلات رو فقط به دوش اون ببینه.
سلام . امروز ساده دل و ...بی خیالشون
هوا بوی غم گرفته دوباره دلم گرفته
اربعین رو تسلیت میگم به خانوم فاطمه (ع) که کم مصیبت ندید به زینبش که قدم در راه مادر گذاشت. به رقیه کوچولو که داغ داداش و پدر رو توی یک روز دید. به علی اصغر کوچولو ... به ساحت مقدس اونیکه غائب از نظره ولی ما رو در نظر داره و در آخر به غیرت که سید اولاد پیامبره.
دوستان برای تمامی شما که گهگاهی دلم رو شاد می کنید از خدای مهربونم دلی پر از شادی میخوام.
دیروز واسه ساده دل یه روز کالملاً عادی و البته خسته کننده بود . از طرفی هم قدری دلتنگ بود چون دوست و همکارش می خواست یه چند روزی رو بره مرخصی و البته سفر زیارتی به مسجد جمکران. ناهار رو با همکارش خورد غیرت هم همون موقع زنگ زد و به ساده دل گفت اینهمه زنگ خورد واسه چی قبلش جواب ندادی ساده دل بهانه های بیخودی آورد . چون معتقد بود غیرت کمی پرتوقع شده و می خواد همش ساده دل پیش قدم بشه. بعد از ناهار البته به غیرت زنگ زد و دوتایی کلی حرف زدند. موقع اومدن به خونه توی سروریس قرار بود داستان عشق ناپلئون که صبح خونده بود رو واسه همکارش تعریف کنه که نشد . خونه اومد عاطفه از دانشگاه اومده بود یسر به خانوادش بزنه . دلش می خواست با ساده دل بره نمایشگاه ولی ساده دل طبق معمول بهونه غیرت رو آورد و عاطفه هم کمی دلخور شد . غیرت هم اصلاً واسش مهم نبود و می گفت همش عاطفه دلش می خواد بره و بگرده. تازه به خونه رسیده بود که غیرت گفت می خواد بره از عابر بانک پول بگیره و ساده دل هم می تونه بیاد باش.ولی ساده دل گفت حسش نیست. غیرت شاکی شد چون من بهت گفتم میگی حسش نیست. تا برگشتن غیرت ساده دل به مامان کمک کرد. یه دفعه حالش خیلی بد شد و معده اش زیر رو شد . بعد از مدتی که حالش بهتر شد ،با غیرت صحبت کرد . بابا واسش حقیقت تلخی رو آشکار کرد و این بود که داداشش و زن داداشش با هم تفاهم ندارند و می خوان هنوز کمی از عقد نگذشته از هم جدابشند. ساده دل با هر کلمه که بابا گفت اشک ریخت. واقعاً دلش نمی خواست که اینجوری بشه . نمی دونست چرا این دوتا با هم سازش ندارند. زن داداشش می گفت که داداش ساده دل زن داری بلد نیست و داداش ساده دل می گفت من نمی خوام این هرجا و پیش هرکسی من رو سکه یه پول کنه و سرم داد بزنه . قضیه درصورت عدم دسترسی به نتیجه مطلوب پایان ناخوشایندی داشت. ساده دل رفت تا سریال رو ببینه و به بهانه اون کمی از تنشهای خودش کم کنه . غیرت زنگ زد. به اون از این قضیه هیچ چیز نگفت . کمی با هم صحبت کردند. ساده دل از باتری گوشیش شکایت کرد که هر روز باید شارژ میشد. غیرت هم سعی می کرد راه حل پیش پاش بزاره که فایده ای نداشت. پس از به پایان رسیدن سریال ، ساده دل رفت که بخوابه. ناراحت بود که چرا همش باید بسته های 100 تایی قرص و کپسول استفاده کنه و از طرفی حس می کرد چقدر قباحت خیلی از مسائل ازمیون رفته. خیلی جاها حق رو به غیرت می داد. در همین افکار به خواب رفت.
تحمل غم تو من رو دیوونه کرده
هیچکی مثل من تو رودوست نداره این رو از توچشام می تونی بخونی
تو بودی جونم و عمرم و کسی که می خواستم و قسم راستم که می خوام بدونی....